Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

یا اللهُ یا اللهُ یا الله

نفس زنان وارد خانه میشوم و بر کاناپه وا میروم. پرده ها را پس میزنم و قدم های چابک رهگذران را میشمارم. قدم هایی که نفس زنان چشم به راه خانه اند. رهگذری بی آنکه ساعتش را چک کند آهسته میپوید. شاید خانه ای ندارد یا کاناپه ای و شاید هم سوادی برای شمردن. اما آنطور که پیداست، نفسی !

+تمامی اشعار و نوشته ها به قلم بنده نگاشته شده
+نظرات شما همچون گنجی در دل وبلاگ پنهان خواهد ماند :)

آخرین مطالب

هوشنگ مرادی کرمانی

يكشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۵۰ ب.ظ

 

خداحافظی با قلمی که وارث یک رنگی کودکان زلال روستا و ظرافت نرم گلبرگ قالی های کرمان بود برایم بسیار دشوار است. هوشنگ مرادی کرمانی خوب میداند که اگر بار دیگر عصاره قلم را بر کاغذ نفشارد حرجی بر او نخواهد بود، چرا که در این سالها دین خود را به کیش مقدس عشق همانطور که شایسته است ادا کرده. آنچه اینک #سروش_صحت با لحنی صمیمی میخواند مقدمه ای است که هوشو بر پایان سالها نویسندگی اش نوشته !

  • مهیار حریری

شارلاتانیسم مدرن

سه شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۱:۵۵ ق.ظ

و از راه و رسم

کسانی که جاهل و نادان هستند

پیروی نکنید! یونس/89

 

گوشم پر از پرگویی های نصیحت گرانی شده که تمام زورشان را میزنند تا متاع بی بهای خود را با تدلیس در پاچه خلق بچپانند. بلانسبت جمع! هرکس که از والده ی محترمش قهر کرده گوشی به دست گرفته و سعی دارد حرف های عامیانه اش را با لحنی آمرانه به خورد مشتریان خوش اشتهایش بدهد. حالا میفهمم چرا باید بجای اینکه حجم اینترنتم را در سطل زباله اینستاگرام خالی کنم، بسیار کتاب بخوانم و کتابِ بسیار بخوانم! گرچه کتابی که وزین و اصیل نباشد در حکم همان مطالب بی سر و ته فضای مجازی است و جایش هم در دکور زرد کتابخانه ی از ما بهتران! باری من اگر در این مملکت کاره ای بودم، کمپ های ترک اعتیاد اینستاگرام را در سراسر کشور تاسیس میکردم تا به مردمی که قصد رهایی از بند اینفلوئنسر های مشعشع الفکر را دارند خدمات رسانی کنند. کاری که اطلاعات ناقص و صد من یه غاز فضای مجازی با اندیشه و سبک زندگی خیلی ها کرد، عفیون نکرد! به امید روز های پاک.

 

  • مهیار حریری

چای لاهیجان

شنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۲:۴۴ ق.ظ

یادش بخیر، وقتی برای آزمون ارشد مطالعه میکردم، فلاسکی بزرگ داشتم که هر صبح به کتابخانه میبردم و به وسیله ی آن نه تنها خودم بلکه همه ی تشنگان علم را سیراب میکردم! هرچقدر از طول روز میگذشت رنگ چای هم تیره تر میشد، به طوری که شب وقتی میخواستم آخرین لیوان را پر کنم، مایعی سرد و غلیظ و سیاه بیرون میریخت که بیشتر مناسب استعمال تریاک بود تا درس خواندن! بگذریم از اینکه اغلب اوقات فراموش میکردم قند و خرما همراه خود ببرم و مجبور به تحمل تلخی اش میشدم.

به هرحال من عمیقا معتقدم چای به عنوان پرمصرف ترین نوشیدنی جهان، رُکن رَکین مطالعه و سوخت بی جایگزین برای درسخوان هاست. به طوری که مطالعه و چای لازم و ملزوم همدیگر هستند. بنابراین با اینکه این روزها نه فلاسکی در کار است و نه کتابخانه ای باز، اما همچنان شعله ی سماور خانه افروخته تر از پیش میسوزد تا حقوق مدنی از دهن نیفتد!

 

  • مهیار حریری

هنر شفاف اندیشیدن

پنجشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۸، ۰۴:۰۲ ق.ظ

دیریست قشون تا دندان مسلح کتاب های نخوانده، در کتابخانه ام اردو زده اند و مشتاقانه گوش به زنگ اشارتی هستند تا مجال یورش به سپاه جهل و نادانی را بیابند. اما عاقبت امروز یکی از سربازان شجاع و کاردان نظرم را به خود جلب کرد و به آوردگاه نبرد راه یافت. نام این جنگاور دلیر " هنر شفاف اندیشیدن" اثر رولف دوبلی است که توانست در سرزمین دستانم جای گیرد و با دیو جهل جمجمه ام بیاویزد و جراحات مهلکی بر اندام تنومند وی وارد آورد. به پایان این پیکار طاقتسوز صفحات بسیاری مانده پس باید دید سرانجام پشت کدامیک بر خاک مالیده خواهد شد.

 

  • مهیار حریری

چشمانش

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۲۹ ق.ظ

نگاهم کن
ای غمزه ی پرخاش
مرا از توسن سرکش نگاهت گریز نیست / منکوب توام
نگاهم کن
ای موج کولاک
مرا از ژرفای دریای نگاهت پرهیز نیست / مغروق توام
نگاهم کن
ای معبود برملا
مرا از صلیب امتحان نگاهت گزیر نیست / مصلوب توام

نگاهم کن
ای عشق
ای شهسوار چشمانت / مردآور شهزادگان فاتح
ای خمکده ی چشمانت / قبله گاه مستان مرد
ای چشمانت چشم و چراغ ایل / در تاریکخانه ی شب

مرا بنگر
ای سحر نگاهت رعشه ی شعر
بر باریک اندام واژگانم / ساحر منی
مرا بنگر
ای تغزل نگاهت
طلیعه ی الهام بر شب نازای ذوقم / شاعر منی

حول برکه ی زلال چشمان تو
جیران های چموش نفس تازه میکنند
در سکوت قدسی خانقاهش
صوفیان معتکف / توشه بار خلوص میجویند
در ایوان وسیع صمیمیتش
هزار کودک بازیگوش سراسیمه قد میکشند

ببین مرا
ای دادخانه ی چشمانت
 مذبح هوس / در کثرت نظربازان نر
ببین
که چه مرد مردانه میخواهمت
چه دلسپارانه،
شورمندانه،
میخواهمت...

 

#مهیار_حریری

 

  • مهیار حریری

انقلاب سخن

يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۴۷ ب.ظ

در دهان ها ازدحام نغمه های منجمد
در دل اما آتشی شعله ور از فریاد بود / مهیار حریری

چقدر دوست داشتم مانند سایر وبلاگ نویسان حرف دلم را با زبانی خودمانی و کلامی بی تکلف بیان کنم. اما چنان اسیر قالب های رسمی شده ام که رهایی یافتن از آن برایم غیر ممکن مینماید. بارها با خود عهد کرده ام که پست هایم را با لحن محاوره بنویسم ولی در نهایت این معلم ادبیات مقطع متوسطه ام است که پیروز میشود(!) و نوشته ای خشک و سرد که تنها هنر نویسنده اش رعایت اصول نگارش بوده منتشر میگردد.

در همین راستا اولین باری که قصد کردم شعر بی وزن بسرایم را بیاد میآورم، بقدری برایم بدیع و نامانوس بود که حتی جرات نزدیک کردن خودکار به کاغذ را نداشتم. اما از اینکه ناچار باشم خیال پردازی ها، پندار ها و تفکراتم را بخاطر گنجیدن در قالب اوزان عروضی حذف کنم و نادیده بگیرم خسته شده بودم. دیگر نمیخواستم مسیر سخنم را برای ختم شدن به قافیه ای که میبایست پابندش باشم تغییر دهم. به همین دلیل با هر بدبختی که بود قلم لرزانم را بر ورق فشردم و آنقدر ممارست کردم و مشق و تکلیف نوشتم تا توانستم ذهنم را از محبس عادت رها سازم. این تجربه ی همایون که انقلابی مظفر در اقلیم شعرم محسوب میشود مرا به فکر صدور انقلاب به اقلیم نویسندگی ام نیز انداخته است. با اینکه حاکمان طاغوت در حال مبارزه با چریک های سنت شکن هستند اما روزی از همین روز ها به یاری خداوند مبارزان راه آزادی بر سلاطین سنت زده چیره میشوند و سرزمین سخن را از هرگونه تجمل و تشریفات میپالایند.

 

+ رَستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

  مفتعلن مفتعلن مفتعلن کـُشت مرا / مولانا

  • مهیار حریری

جوگیری مفید

جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۱۸ ب.ظ

اخیرا رشته دیگری به جرگه علاقمندی هایم افزوده شده و چنان شیفته اش گشتم که گاهی با خود میگویم کاش در آن رشته تحصیل میکردم. "روانشناسی" نام گوهر گرانقدری ست که در ساحل خروشان زندگی، توسط موج ها از دیدم پنهان مانده بود و اینک که دریای پر تلاطم آرام گرفته و ساحل سکون یافته، بر من ظاهر گشته است.

مبهوت و حیران دستاورد های دانشمندانش هستم و مشتاقانه در اینترنت به دنبال درسگفتار ها و سمینار های مفید و موثرشان میگردم. خصوصا علاقمند هستم در مورد اطفال و نقش رویداد های کودکی در زندگی بزرگسالی اطلاعاتی کسب کنم. تا جایی که تصمیم گرفتم موضوع پایان نامه ام را میان رشته ای انتخاب کنم. وقتی ترم دوم بودم از یکی از دانشجویان دانشکده روانشناسی که به صورت اتفاقی در دانشگاه ملاقاتش کردم سوالاتی در این زمینه پرسیدم و ایشان لطف نمود منابعی را معرفی کرد اما به دلایلی که بخش عمده اش مربوط به تنبلی میشود پیگیر نشدم و سراغش نرفتم.

اما دیروز نیرویی که ناشی از خواندن زندگی نامه ی یکی از اشخاص موفق بود به رگ هایم تزریق و روحیه ی سخت کوشی، جست و جوگری و علم آموزی بر من چیره شد و همان مهیاری که انتظار داشتم باشم در من تجلی یافت. بی درنگ سراغ لپتاپ رفتم و بعد از اندکی گشت و گذار نهایتا سایتی را یافتم که دوره ی آموزش مجازی در خصوص روانشناسی کودک و بلوغ برگزار میکرد لذا بدون آنکه ذره ای تردید به خود راه دهم در این اوضاع ناداری و تهی دستی دویست و پنجاه هزار تومان وجه رایج مملکت به حساب سایت واریز کردم و حالا منتظر نشستم جزوه ی نهصد و شصت و چهار صفحه ای را که قرار است شنبه ارسال کنند به دستم برسد و با تلاش و پشت کار خط به خطش را بیاموزم و خلاصه اش را به مشاور مربوطه تحویل دهم و مدرکی را که ادعا دارند معتبر است دریافت کنم و بگذارم دم کوزه آبش را بنوشم! البته جمله ی اخیر من باب مزاح و حاصل طبع کرم بذله گویی است که در درونم میلولد! باری، چه جزوه ای که در راه است کارآ باشد و برای انتخاب موضوع پایاننامه مرا یاری دهد و چه آنطور که انتظار داشتم پیش نرود، در هر حال خیلی بهتر از بیکاری و تن آسایی است. خدا را چه دیدی! شاید همین دوره آموزشی موجب تحول بنیادین در روند زندگی و آینده ام شد و درهایی را روبرویم گشود که حتی از وجودشان بیخبر بودم!

 

  • مهیار حریری

چه کنم ؟

سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۳۸ ب.ظ

دلواپس از نرسیدن به آینده ای که مقصد تمام گام هایی است که تا کنون پیمودم، در خود به دنبال چراغ کم فروغی میگردم که ناغافل از دستم به میان خیل علف های آرزو که در زیر پایم سبز شده بود افتاد. اینک هر چه علف ها را میکاوم پیدایش نمیکنم. ظلمات راه با وجود چراغ کم فروغ نیز غیر قابل نفوذ مینمود چه رسد به عدمش. چه کنم؟

 

الف-بایستم و تا زمان نامعلوم بگردم

ب- کور کورانه به راه ادامه دهم

 

  • مهیار حریری

قرائت خانه

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۵۶ ب.ظ

اگر بگویم اکثر روز های غیر تعطیل دو سال گذشته را در کتابخانه گذراندم اغراق نکرده ام. از صبح به سالن مطالعه یا به قول رئیس کتابخانه ی شهر " قرائت خانه" میرفتم و بر سر میز معینی مینشستم و تا وقتی زنگ پایان به صدا درنمیامد رغبتی به بازگشت به خانه نداشتم. با چند نفر از افراد درس خوان - شما بخوانید خرخوان- که پای ثابت قرائت خانه بودند رفاقت و انسی پیدا کرده بودم و تجدید دیدار هر روزه، بر دوستیمان می افزود. مراجعه کنندگان بسیاری می آمدند و می رفتند اما حلقه ی ما که بر حسب اتفاق همرشته و همهدف نیز بودیم پایدار بود. برای بهتر کردن سهولت مطالعه و آسایش مطالعه کنندگان قانون وضع میکردیم و به تصویب میرساندیم و به طریق الصاق بر در و دیوار به سایرین ابلاغ میکردیم و دیگر مراجعه کنندگان هم به حرمت حق آب و گلی که داشتیم اگر نگویم مجبور بودند، لطف میکردند و تبعیت مینمودند!

همه ی کم و کاستی های موجود را به رئیس و کارمندان یادآور میشدیم و حل شدن فوری آنرا مطالبه میکردیم. به طوری که در مدت حضور ما چنان تغییرات مثبت و اساسی در فضا و امکانات کتابخانه حاصل شد که هرگز سابقا اتفاق نیفتاده بود. نامه نگاری ها و تماس هایمان با مسئولین استان و حتی مرکز، تمامی نداشت و تمام تلاشمان را کردیم تا ساعت کار کتابخانه را افزایش دهیم و گرچه پس از گذشت مدت نچندان زیادی از پیروزی، دوباره به وضع سابق بازگشت اما درهر حال قابل ستایش بود! به این ترتیب با تلاش ما و یاری مسئولین، نظم و سامان بر کتابخانه حاکم شد و محیطش مساعد و شایسته ی اعضا گشت و اتفاقا تعداد مراجعه کنندگان هم بیشتر شد. اما به دلایلی که دقیق یادم نیست دو ماه مانده به کنکور ارشد دیگر به کتابخانه نرفتم و تصمیم گرفتم که در خانه به مطالعه ادامه دهم.

چند روز بعد از کنکور قصد کردم برای خواندن رمان جنگل نروژی به خانه ی دوم خود یعنی کتابخانه بروم. تصور من اینبود که همان جمع قدرتمند مثل همیشه در صندلی های مخصوص خود نشسته اند و با دیدنم لبخند خواهند زد و خوش آمد خواهند گفت و دست خواهیم داد و احوال خواهیم پرسید و... اما دریغ که تصوراتم فرسنگ ها با واقعیت فاصله داشت. از اعضای سابق نه نامی بود و نه نشانی. جای بعضی صندلی ها تغییر کرده و مناطق استراتژیک (!) به تسخیر بیگانگان درآمده بود. نه استقبالی، نه سلامی، نه علیکی، نه حالی و نه احوالی! منی که زمانی ریش سفید کتابخانه بودم به چشم پشت میز نشستگان از اعضای جدید محسوب میشدم. آنها جمع خود را داشتند و لابد قوانین خود را! ناگهان قلبم گرفت و احساس عجیبی که نه غم بود و نه چیز دیگر بر من چیره شد. در آشنا ترین محل احساس غربت کردم و این تناقض برایم گنگ و نامفهوم بود. خشک شدم و فرو ریختم. حالا قلبا معتقدم که این میز ها به هیچکس وفا نمیکند !

  • مهیار حریری

ساختمان پزشکان

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۱۷ ب.ظ
نمیدانم کدام نامومن
در خط خطی خوانای شفانویس دست برد
و ما را زا به راه نسخه ی طبیبان کرد !

[ پیرمرد،
دارو هایش را از پیشخوان برمیدارد ]


#مهیار_حریری

  • مهیار حریری