Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

یا اللهُ یا اللهُ یا الله

نفس زنان وارد خانه میشوم و بر کاناپه وا میروم. پرده ها را پس میزنم و قدم های چابک رهگذران را میشمارم. قدم هایی که نفس زنان چشم به راه خانه اند. رهگذری بی آنکه ساعتش را چک کند آهسته میپوید. شاید خانه ای ندارد یا کاناپه ای و شاید هم سوادی برای شمردن. اما آنطور که پیداست، نفسی !

+نظرات شما همچون گنجی در دل وبلاگ پنهان خواهد ماند :)

در طریق کامیابی -2-

جمعه, ۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ب.ظ

در طریق کامیابی2

« پدر! کاوش در اعماق چشمانم برایت ثمری ندارد. نگاه این مجسمه احساس درونش را نمایان نخواهد کرد. سکوتی عمیق به امتداد جاودانگی زمان در چشمان سردم خفته است. وقتت را تلف نکن قصه ی فردایم شنیدنی نیست. با وجود اراده ای ناتوان وعده ای به فردای خویش نمیدهم. هیچ شوری به پا نخواهد شد، هرگز رویایی محقق نمیشود و صدای تحسینی از حنجره ای برنخواهد خواست. سرنوشت شکوهمندی در انتظارم نیست. پنجه ی این موج به ساحل نمیرسد. روحم در جسم خسته ام غریب افتاده و کالبدم به بی مصرفی شیشه ی عطری تهی است. همچون پروانه ای شده ام که کودکی بال هایش را کنده باشد.
زمان چه زود میگذرد و چهره ی شکیل آرزو ها را چروکین میکند. دیگر پرستو تکرار زیبایی برای بهار نیست. جاده ی پیش رویم را باور نمیکنم. نگاه شرمسارم به دور دست ها نمینگرد. سایه ی سرزنش از سرم کم نمیشود. بطالت اوقاتم نمکی ست بر زخم امید ها. میرنجم از اسارت در قفس بی حوصلگی. میرنجم از تمسخر بیمارگون چیزی که دوستش میداشتم...»

 آنچه قرائت فرمودید بخشی از نوشته های دفتر خاطراتم بود که با نا امیدی تمام در ایام عید سال گذشته نگاشتم. آن روز ها فکر میکردم دیگر دنیا به آخر رسیده و تمام اهداف و آرزو هایی که برای آینده داشتم سرابی بیش نیست. اراده ام ترک برداشت و بی حوصلگی بر من چیره گشت بطوری که بکلی اعتماد به نفسم را از دست دادم و توان هیچ کاری جز نالیدن را نداشتم. این حس و حال افتضاح و بدبختی های ناشی از آن تا مدتها ادامه پیدا کرد. سرانجام خواندن یک کتاب باعث شد تا به خودم بیایم و اعتماد به نفسم را بازیابم. دیگر در سرتاسر وجودم بجای ابراز عجز و ناتوانی، صحبت از قدرت و توانمندی بود. رویا های گذشته بازگشتند و شوق رسیدن به آینده ای که حق خود میدانستم در روحم سرریز شد. زندگی ام را مزین به برنامه ریزی کردم و لحظه لحظه اش را هدفمند گذراندم. این اولین خیز برای صید پیروزی بود که اتفاقا به شکار منجر شد. کسب نمرات بسیار بالا در امتحانات و عضویت در هیئت تحریریه ی یکی از نشریات اولین پاداش ها بودند !

به خودم قول دادم در سال جدید درجه ی یک باشم. همیشه افراد درجه ی یک را تحسین میکردم اکنون تصمیم گرفتم خود در معرض تحسین باشم. دیگر کمتر تفریح میکنم و بیشتر میکوشم. احساس خستگی بعد از یک روز تلاش در راه موفقیت خرسندم میکند. میخواهم قدرت ناشی از ظفر را بار ها و بار ها در تار و پودم حس کنم. میخواهم لذت مورد توجه بودن را همواره بچشم. میخواهم اضطراب و ابهامی در آینده ام باقی نگذارم. میخواهم درجه ی یک باشم.


+ در طریق کامیابی -1-

 

  • مهیار حریری

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">