Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

یا اللهُ یا اللهُ یا الله

نفس زنان وارد خانه میشوم و بر کاناپه وا میروم. پرده ها را پس میزنم و قدم های چابک رهگذران را میشمارم. قدم هایی که نفس زنان چشم به راه خانه اند. رهگذری بی آنکه ساعتش را چک کند آهسته میپوید. شاید خانه ای ندارد یا کاناپه ای و شاید هم سوادی برای شمردن. اما آنطور که پیداست، نفسی !

+تمامی اشعار و نوشته ها به قلم بنده نگاشته شده
+نظرات شما همچون گنجی در دل وبلاگ پنهان خواهد ماند :)

آخرین مطالب

با دشمنان مدارا ؟!

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ

میخواستم از خیابان فرعی به خیابان اصلی بپیچم اما راه مملو از ماشین بود و نمیشد حرکت کرد. راننده ی ماشین عقبی یکی دوبار بوق زد. کمی از بی دلیل بودن بوق هاش برآشفته شدم ولی به روی خودم نیاوردم. بالاخره به خیابان اصلی پیوستم و باز مجبور شدم برای عبور عابران پیاده پا روی ترمز بگذارم و ماشین عقبی هم در کمال پررویی دست روی بوق گذاشت. از آینه به راننده اش با اشاره فهماندم که بوق هایش دلیلی ندارد و باعث خشم من شده. به یک کوچه پیچیدم و دیدم کنارم نگهداشت. راننده مرد تقریبا چهل ساله ای بنظر میرسید که چهره ی برافروخته و سر و وضع لات گونه ای داشت. با صدایی نچندان آرام و لحنی نچندان محترم گفت : " مگه رانندگی بلد نیستی فلان فلان شده ؟ " با صدایی آرام و لحنی محترم گفتم: " آقا چرا الکی بوق میزنی ؟ میبینی راه بسته ست "  در ادامه ی مکالمه او فحش هایی داد که مانند بوق زدن هایش بی ربط و نامعقول بود و باعث شد از کوره در بروم و صدای من هم بلند شود. مرد کمربندش را با هیجان باز کرد و در را با حرص خاصی گشود تا به سمت من حمله ور شود. احساس کردم کاملا بی دفاع هستم و اگر دستش به من برسد لت و پار میشوم. دستم را به سمت داشبرد دراز کردم و چاقوی میوه خوری را برداشتم و آماده ی دفاع شدم اما یک لجظه با خودم گفتم چنین مرد بی آبرو و بی شعوری ارزش دست به خون آلوده کردن را ندارد. با حالتی که ناشی از موضع ضعف و قبول شکست بود او را به آرامش و صلح دعوت کردم و او نیز با ناسزاگویی سوار ماشینش شد و رفت.

دقیقا از لحظه ای که این ماجرا تمام شد گرفتاری فکری من آغاز شد و خواب و خوراک را از من گرفت. وجدانم بر سرم فریاد های مواخذه میکشد، احساس زخم خورده ام طعنه ی بی عرضگی میزند و مردانگی سرشکسته ام سرزنش ناتوانی میکند. نمیدانم عقب نشینی کار درستی بود یا اینکه باید کفایت شخصی خود را نشان میدادم و از شرافتم دفاع میکردم. نمیدانم پرهیز از خشونت و زد و خورد کار درستی بود یا باید بی باکی به خرج میدادم و هیزم بر آتش دعوا می افکندم و آن مرد گستاخ را سر جایش مینشاندم. نمیدانم سکون شمشیر در نیام خوش تر است یا برق تیغ رقصنده در هوا. نمیدانم کدامیک واکنش مناسبی درمقابل پرخاشگری و فحاشی است ولی در هر صورت من از در صلح و مسالمت وارد شدم و حالم چندان خوب نیست !

  • مهیار حریری

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">