Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

یا اللهُ یا اللهُ یا الله

نفس زنان وارد خانه میشوم و بر کاناپه وا میروم. پرده ها را پس میزنم و قدم های چابک رهگذران را میشمارم. قدم هایی که نفس زنان چشم به راه خانه اند. رهگذری بی آنکه ساعتش را چک کند آهسته میپوید. شاید خانه ای ندارد یا کاناپه ای و شاید هم سوادی برای شمردن. اما آنطور که پیداست، نفسی !

+تمامی اشعار و نوشته ها به قلم بنده نگاشته شده
+نظرات شما همچون گنجی در دل وبلاگ پنهان خواهد ماند :)

آخرین مطالب

قرائت خانه

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۵۶ ب.ظ

اگر بگویم اکثر روز های غیر تعطیل دو سال گذشته را در کتابخانه گذراندم اغراق نکرده ام. از صبح به سالن مطالعه یا به قول رئیس کتابخانه ی شهر " قرائت خانه" میرفتم و بر سر میز معینی مینشستم و تا وقتی زنگ پایان به صدا درنمیامد رغبتی به بازگشت به خانه نداشتم. با چند نفر از افراد درس خوان - شما بخوانید خرخوان- که پای ثابت قرائت خانه بودند رفاقت و انسی پیدا کرده بودم و تجدید دیدار هر روزه، بر دوستیمان می افزود. مراجعه کنندگان بسیاری می آمدند و می رفتند اما حلقه ی ما که بر حسب اتفاق همرشته و همهدف نیز بودیم پایدار بود. برای بهتر کردن سهولت مطالعه و آسایش مطالعه کنندگان قانون وضع میکردیم و به تصویب میرساندیم و به طریق الصاق بر در و دیوار به سایرین ابلاغ میکردیم و دیگر مراجعه کنندگان هم به حرمت حق آب و گلی که داشتیم اگر نگویم مجبور بودند، لطف میکردند و تبعیت مینمودند!

همه ی کم و کاستی های موجود را به رئیس و کارمندان یادآور میشدیم و حل شدن فوری آنرا مطالبه میکردیم. به طوری که در مدت حضور ما چنان تغییرات مثبت و اساسی در فضا و امکانات کتابخانه حاصل شد که هرگز سابقا اتفاق نیفتاده بود. نامه نگاری ها و تماس هایمان با مسئولین استان و حتی مرکز، تمامی نداشت و تمام تلاشمان را کردیم تا ساعت کار کتابخانه را افزایش دهیم و گرچه پس از گذشت مدت نچندان زیادی از پیروزی، دوباره به وضع سابق بازگشت اما درهر حال قابل ستایش بود! به این ترتیب با تلاش ما و یاری مسئولین، نظم و سامان بر کتابخانه حاکم شد و محیطش مساعد و شایسته ی اعضا گشت و اتفاقا تعداد مراجعه کنندگان هم بیشتر شد. اما به دلایلی که دقیق یادم نیست دو ماه مانده به کنکور ارشد دیگر به کتابخانه نرفتم و تصمیم گرفتم که در خانه به مطالعه ادامه دهم.

چند روز بعد از کنکور قصد کردم برای خواندن رمان جنگل نروژی به خانه ی دوم خود یعنی کتابخانه بروم. تصور من اینبود که همان جمع قدرتمند مثل همیشه در صندلی های مخصوص خود نشسته اند و با دیدنم لبخند خواهند زد و خوش آمد خواهند گفت و دست خواهیم داد و احوال خواهیم پرسید و... اما دریغ که تصوراتم فرسنگ ها با واقعیت فاصله داشت. از اعضای سابق نه نامی بود و نه نشانی. جای بعضی صندلی ها تغییر کرده و مناطق استراتژیک (!) به تسخیر بیگانگان درآمده بود. نه استقبالی، نه سلامی، نه علیکی، نه حالی و نه احوالی! منی که زمانی ریش سفید کتابخانه بودم به چشم پشت میز نشستگان از اعضای جدید محسوب میشدم. آنها جمع خود را داشتند و لابد قوانین خود را! ناگهان قلبم گرفت و احساس عجیبی که نه غم بود و نه چیز دیگر بر من چیره شد. در آشنا ترین محل احساس غربت کردم و این تناقض برایم گنگ و نامفهوم بود. خشک شدم و فرو ریختم. حالا قلبا معتقدم که این میز ها به هیچکس وفا نمیکند !

  • مهیار حریری

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">