Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

یا اللهُ یا اللهُ یا الله

نفس زنان وارد خانه میشوم و بر کاناپه وا میروم. پرده ها را پس میزنم و قدم های چابک رهگذران را میشمارم. قدم هایی که نفس زنان چشم به راه خانه اند. رهگذری بی آنکه ساعتش را چک کند آهسته میپوید. شاید خانه ای ندارد یا کاناپه ای و شاید هم سوادی برای شمردن. اما آنطور که پیداست، نفسی !

+تمامی اشعار و نوشته ها به قلم بنده نگاشته شده
+نظرات شما همچون گنجی در دل وبلاگ پنهان خواهد ماند :)

۷ مطلب با موضوع «القضایا الشخصیة» ثبت شده است

به احترام هرآنچه از تو دارم

پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ


پدر بزرگ فرد منظم و آراسته ای بود. راس ساعتی مشخص بیدار میشد، راس ساعتی مشخص ناهار میخورد، راس ساعتی مشخص ورزش میکرد و راس ساعتی مشخص به گل ها و درختان حیاطش رسیدگی مینمود. برای تمام ساعات روزش برنامه داشت و از هر مسئله ای که کوچکترین خدشه ای بر برنامه ی زندگی اش وارد کند بیزار بود. مهم ترین جای خانه برایش مبلی قدیمی بود که در انتهای هال قرار داشت و تا آخرین روز زندگی پر فیضش بر روی آن مینشست و کتاب میخواند. آنقدر کتاب میخواند که روی همان مبل خوابش میبرد و وقتی هم که بیدار میشد بی آنکه تکانی به خود دهد به خواندن ادامه میداد. اواخر دیگر نوشتن را رها و به سه کتابی که حاصل چندین سال تحقیقات شبانه روزی اش بود قناعت کرد و تنها به مطالعه پرداخت. اثاث اتاقش یک تخت چوبی بود و یک صندوقچه ی آهنی موروثی که هیچکس نمیدانست محتویاتش چیست و یک میز و صندلی. دیگر در قفسه های کتابخانه جایی برای کتاب های جدید نبود لاجرم روی میز و لبه ی پنجره ی اتاقش پر از کتاب های روی هم انباشته بود که هیچکس حتی فرزندانش اجازه نداشتند آنها را جا بجا کنند.


از آنجا که در ایام کودکی ساکن خانه ی پدربزرگ بودم. علاوه بر منش استوار و سلوک نیک و نفس نجیبش، آنچه بیشترین تاثیر را بر شخصیت کنونی من نهاد کتابخانه، کتابخوانی و مباحثاتش بود. همواره ناظر و سامع رفتار موقر و کلام متینش در مباحثه با دانشجویان، محققان و فرهیختگانی بودم که به خانه اش می آمدند و ساعتها به گفت و گو مینشستند. این مباحثات یا گاهی مناظرات یا گاهی مذاکرات دایره واژگانی ام را گسترد و لحن کلامم را از سایر کودکان متمایز ساخت و بر بینش و شناختم افزود. دیدن دلبستگی او به کتاب هایش مرا مشتاق و علاقه مند به کتاب کرد و گوش سپردن به شعرخوانی و قصه گویی های شبانه اش به تخیلم ژرفا و به قریحه ام انبساط بخشید و مرا دلباخته و مفتون ادبیات نمود. حضور در سخنرانی های محکم و واثقش ناخودآگاه فنون بلاغت و زبانآوری را به من آموخت و سبب روانی کلامم گردید. باری زندگی با پدر بزرگ چه در کودکی و چه پس از آن تاثیری شگرف بر اخلاق، عادات، علایق، سلایق و توانمندی هایم نهاد. او الگوی شایسته و پایای من در گذرگاه زندگی بوده ست و خواهد بود.


پ.ن : تصویر نمایانگر بخشی از کتب پدر بزرگ در هنگام خانه تکانی ست.
پ.ن : این پست صرفا جهت قدرشناسی است.

  • مهیار حریری

که عشق آسان نمود اول

پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ب.ظ

که عشق آسان نمود اول


طاها از آن پسر های حزب اللهی ست. از همان ها که نمازشان به تاخیر نمی افتد، ذکر و تسبیحشان قطع نمیشود، کلامشان بوی غیبت نمیگیرد و نگاهشان به گناه آلوده نمیگردد. از همان بسیجی های مخلص که پاتوقشان دفتر بسیج است و تفریحشان کار تشکیلاتی. از همان سینه چاکان سید الشهدا که موسیقی مورد علاقه شان مداحی است و وعده گاهشان هیئت. از همان ها که حقیقتا مسلمانند و بی ریا.
چند وقتی میشد که در خودش بود. به فکر فرو میرفت و حواسش پرت میشد. چشمانش غم داشت و لبخندش بر صورتش آویزان بود. دستانم را بر شانه اش گذاشتم و علت دل گرفتگی اش را جویا شدم. جواب سوالم را ندارد. آنروز برایم از حجب گفت و چادر مشکی. از وقار گفت و  تَمْشی على اسْتِحْیاء. از عشق گفت و مَن عاشَ مداریا... پاسخ سوالم را نداد اما دانستم چه بر قلبش آمده !

یک ماه قبل از این ماجرا در مسجد دانشگاه به بسیجی های ورودی جدید گفتم تا میتوانید عاشق نشوید چرا که پسران حزب اللهی اصولا عاشق دخترانی حزب اللهی تر از خودشان میشوند. لازمه ی هر عشقی هم وصال به معشوق است و تنها راه وصال در فرهنگ قشر مذهبی ازدواج . حال پسری که هنوز تحصیلاتش را تمام نکرده و سربازی نرفته و شغل ندارد و قاعدتا درآمد و خانه و... ندارد چطور میتواند از دختری تقاضای ازدواج کند ؟! حتی اگر شیخ صنعان شود و تمام اعتقادات خود را زیر پا بگذارد و پیشنهاد دوستی دهد، اینبار دختر است که پاسخ منفی خواهد داد.

 طاها نتوانست عاشق نشود. بیچاره طاها !

 

+   من بچه حزب اللهی ام باشد ولی خب 

    عاشق شدن طبق کدام آیه حرام است ؟ / حسین صیامی

 

  • مهیار حریری

مخصوصا وقتی طور دیگر میبارد !

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ق.ظ


باران همیشه زیبا نیست. مخصوصا در شبی سرد و مغموم. امشب را باران نه، دلم بی نهایتی از ستارگان منور، دلم ماه میخواهد. نغمه ی سوزناک باد نه، دلم سکوت نرم باغ میخواهد. کوبه ی اضطراب قطره بر پنجره نه، دلم آرامش دریچه ای باز میخواهد. 

باران ؟! امشب نه، فردا که چهره ام چروکین شد و هیاهویت با سمعک هم شنیدنی نبود ببار. فردا که مویم سپید شد و شاعرانگی ات با عینک هم دیدنی نبود ببار. فردا که قلبم از تپیدن ایستاد و روح غبارآلودی در کالبدم نبود ببار. 

رحم کن باران! بگذار این شبِ سرد به غم سپری نشود.


  • مهیار حریری

تـلخ ِتــلخ ِتـــلخ

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۹ ق.ظ

تلـخ است خواب دریـا

               وقـتی در مـی یـابـی

                        جـزایر دور دسـت

                                فقـط از دور زیبـایـند

 

#دوربین_قدیمی

#عباس_صفاری

  • مهیار حریری

از من خجالت میکشم !

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۸ ب.ظ

وقتی خورشید طلوع کرد بنظر میرسید آغاز یه روز خوب رو نوید میده. ولی اینطور نبود، حداقل برای من. ساعتها نشستن در کتابخونه واسه درس خوندن، شرکت در حلقه ی صالحین بسیج و رفتن به کارآموزی گرچه برنامه ی فشرده ایه ولی حس مفید بودن ناشی از استفاده ی صحیح و بهینه از لحظه های زندگی باعث میشه به تمام خستگی هاش بیرزه. اما گاهی اوقات آدما دقیقا وسط غوطه ور بودن میون یه حس خوب گیج میشن. منگ میشن و با یه اتفاق ساده در کسری از ثانیه همه ی اونچه که خوشحالشون میکرده فراموش میکنن.

نمیدونم. واقعا نمیدونم از چی بنویسم. شاید اگه یه بچه حزب اللهی نبودم میشد راحت مثل خیلیای دیگه دربارش حرف بزنم. با رفقام درد دل کنم. کمی خالی بشم. ولی نمیشه چون همه فکر میکنن این حس و حال از من بعیده. از یه بچه حزب اللهی بعیده. انگار نه انگار که آدمم. همه انتظار دارن فرشته باشم. وقتی میبینن نیستم طوری رفتار میکنن که از آدم بودنم شرم کنم. از من بودن خجالت بکشم.

واسه امثال ما تنها شنوا و پناه خداست. کاش میشد صداشو شنید. دلداری هاشو شنید. کاش میشد در آغوشش کشید. کاش میشد...


  • مهیار حریری

لطفا بیشعـور ها را برنتـابید !

جمعه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۵۹ ب.ظ

بعد از خواندن کتاب «بیشعوری» یک خانه تکانی مفصل برای زندگی آشفته ام تدارک دیده بودم که به یاری خدا همه چیز آنطور که باید پیش رفت. رفتارهای بیشعورانه را از صحنه ی زندگی ام حذف کردم. درست مثل بعضی از بیشعور های اطرافم! . همه رفتنی اند اما بعضی ها باید زودتر بروند. نه اینکه تقدیر بخواهد که نباشند نه! من دیگر نخواستم گستاخیشان را ببخشم. رهایشان کردم چون وظیفه ام نبود نگهبانشان باشم. حتی ذره ای هم ارزش نداشتند که به حکم اخلاق تحملشان کنم.

شما هم مراقب باشید. بیشعور ها در رخت دوست وارد زندگیتان میشنود و به تک تک موفقیت هاتان رشک میبرند. موذیانه تمام تلاششان را در ناکام کردن شما میکنند. قوانین خودساخته ای دارند که همه را محکوم به فرمانبرداری از آن میدانند ولی وقتی به زیانشان باشد خودشان را مستثنی و ممتاز از قواعد خود میکنند. آنها سعی دارند شما را مطیع خود نمایند و وقتی بخواهید خودتان باشید و آنگونه که میخواهید زندگی کنید با زخم زبان و اخم و تخم عذاب وجدان را به جانتان می اندازند. بیشعور ها بیمار هستند و بیماریشان واگیردار است. اگر دربند چنین بیمارانی هستید و یا خود اسیر بیماری بیشعوری شدید هر چه سریعتر خود را آزاد کنید.

  • مهیار حریری

طالبُ العلم محفوفٌ بعنایة الله

چهارشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۳، ۰۷:۱۶ ق.ظ

بعد از چهار ماه شب زنده داری و کم خوابی و تحمل فشار شدید روانی و استرس امتحانات بالاخره طعم آرامش را چشیدم. ترمی که گذشت هولناک و سخت بود اما خدا را هزار مرتبه شکر که با توکل به پروردگار مهربان پیروزمندانه به خانه ی پدری برگشتم! از همان زمانی که آغاز به مطالعه در مسائل دینی داشتم برداشت من از قرآن و حدیث های معصومین این بوده که درس خواندن عبادت عزیزی است که اجر عظیمی در پی دارد لذا هرگز از چنین عبادت پرثمری دست نکشیدم و پروردگار همواره تکیه گاهم بود و لحظه ای پشتم را خالی نکرد.

قبل از کنکور دوستانم هر روز با من تماس میگرفتند و دعوتم میکردند تا با آنها به گشت و گذار بروم اما من به قیمت دلخوری آنها در اتاق نشستم و درس خواندم. در بدترین هوای شرجی شهر که نفس کشیدن را هم دشوار میکرد از خنکای کولر گذشتم و در اتاقم را بستم و درس خواندم. در بامدادی که خورشید هنوز بر تاریکی چیره نشده بود با هزار مکافات از خواب نوشین دست شستم و در تنهایی و سکوت درس خواندم. من بهترین دوران زندگی ام را که میتوانست مثل زندگی دوستانم به گشت و گذار و بگو بخند و کافه نشینی بگذرد درس خواندم! اما ناراضی نیستم چون مقامی که بدان رسیدم پاداش من به عنوان یک انسان بود. کسب رتبه ی سه رقمی و قبول شدن در دانشگاه دولتی و مطرح شدن اسمم به عنوان شخصی موفق پاداشی بود که به تمام رنج هایی که کشیدم می ارزید. این موضوع را زمانی کاملا حس کردم که در مسجدی که قبلا در صف آخر نمازگزارانش می ایستادم بعد از قبولی در کنکور و رفتن نامم بر بیلبرد های شهر، هیئت امنای مسجد با اصرار و احترام من را به صف اول کشاندند! از آن لحظه بود که فهمیدم طعم موفقیت در تحصیل شیرین ترین حسی است که میتوانم تجربه کنم لذا تصمیم به ادامه ی راه گرفتم البته اینبار با جدیت بیشتر.

در طول ترمی که گذشت در حالی که من ساعت چهار بامداد برای درس خواندن بیدار میشدم و تقریبا هیچ فرصتی برای بیرون رفتن از خانه نداشتم تصویر خوش گذرانی های دوستانم را در اینستاگرام میدیدم اما ذره ای حسرت نخوردم زیرا به راهی که برای رسیدن به انتهای آن تلاش میکنم ایمان دارم. من ایمان دارم که رسیدن به درجات بالای علمی و کسب رضایت خداوند و رسیدن به قدرت و ثروت و شان و منزلت ناشی از آن، به تمام لذت های زودگذر دیگر می ارزد.

 

+ "به آنان بگو آیا آنان که می دانند، با آنان که نمی دانند، مساویند ؟" زمر/9

+ نبی اکرم (ص) : "هر که دانش بجوید ، مانند کسى است که روز خود را به روزه گذراند و شبش را به عبادت. اگر کسى یک باب علم بیاموزد، برایش بهتر است از این که کوه ابو قبیس طلا باشد و او آن را در راه خدا انفاق کند ." منیه المرید

+ رسول الله (ص) : "جویاى دانش، جویاى رحمت است. جوینده ی دانش رکن اسلام است و پاداشش با پیامبران داده میشود."  کنز العمّال

  • مهیار حریری