Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

فـان حـزب الله هـم الغـالـبـون

Mr. Lawyer

یا اللهُ یا اللهُ یا الله

نفس زنان وارد خانه میشوم و بر کاناپه وا میروم. پرده ها را پس میزنم و قدم های چابک رهگذران را میشمارم. قدم هایی که نفس زنان چشم به راه خانه اند. رهگذری بی آنکه ساعتش را چک کند آهسته میپوید. شاید خانه ای ندارد یا کاناپه ای و شاید هم سوادی برای شمردن. اما آنطور که پیداست، نفسی !

+تمامی اشعار و نوشته ها به قلم بنده نگاشته شده
+نظرات شما همچون گنجی در دل وبلاگ پنهان خواهد ماند :)

آخرین مطالب

میخواهم اینجا اتاقی برای ثبت اشعار دلکش و نغز بنا کنم

دلشاد میشوم اگر شما هم خشتی بر آن بنهید.


-1-


دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است

ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است


بـرادران طـریـقـت نـصـیـحـتـم مـکـنـیـد

که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است


دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماع

که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است


چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم

مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است


به یادگار کسی دامن نسیم صبا

گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است


به خشم رفتهٔ ما را که می‌برد پیغام

بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است


بکش چنان که توانی که بی مشاهده‌ات

فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است


ملامت از دل سعدی فرو نشوید عشق

سیاهی از حبشی چون رود که خود زنگ است


سعدی


-2-

به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست

کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست


همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما

تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست


به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم

غزل را با عسل می آورم ، هرچند لازم نیست


مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را ، بند لازم نیست


"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را"

عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست


فدای آن کمان های به هم پیوسته ات ، هر یک

جدا دخل مرا می آورد ، پیوند لازم نیست

 

 بهمن صباغ زاده


-3-


شـبیه کودک بی مادری که دلتنگ است

شکسته ساز وجودم، بدون آهنگ است

 

دلــی کـه شــوق پـریـدن پـریـده از ســر او

کبوتری است که از پا به سینه آونگ است

 

مکیده خـون مـرا قطره قطره این زالـو

چه روزگار غریبی که پر ز نیرنگ است

 

چـگـونه سـر بـگـذارم رهـا بـه دامـن شـب ؟

که عشق با دل تنگم مدام در چنگ است

 

پرم ز حسـرت جان سـوز و باز می خندم

برای مرد، شکستن، گریستن ننگ است

 

غـرور فـاصـله هـا از دلم چه می خواهد ؟

که تا شکوه رسیدن هزار فرسنگ است

 

نـمـی رسـد بـه خـیـالـت خـیـال مـشـتـاقم

به این نتیجه رسیدم که پای دل لنگ است

 

بـه رغــم شـعـر مـعـاصــر بـلـنـد مــی گـویـم

دلم اسیر بتی شوخ و شاهدی شنگ است

 

بیـا کـه بـغـض نـفـس گـیـر و تـلـخ ثـانیه ها

گلوی عاشقی ام را فشرده در چنگ است

  

بابک حسین زاده برجویی



-4-


خیـالات عجیـبی دارم، اما سخت میترسم

به من رو کرده خوشبختی، ولی از بخت میترسم

 

نشسته روی دوش من، همای سلطنت اما

هنوز از باور تسخیر تاج و تخت میترسم

 

هـوایی میشـود پیـراهـنـم از باد کـنعـانی

زلیخـا را بگـو از اتهـام رخـت میترسم

 

از آن ساعت که مجنون، غرق موج موی لیلی شد

من از رقص نسیم و گیسوان لَخت میترسم

 

ببین تقدیر شب رنگم به گیسوی تو میماند

تصور میکنم از واژه ی خوشبخت میترسم

 

سرخوش پارسا


-5-


هـزار نامـه نوشـتم، یکـی بـه او نرسـید

کــــبـوتـری بـه لـــب بـام آرزو نرسـید

 

برآمد از گل خود قاصدک، به برقی سوخت

دریغ، نامه بر من به جست و جو نرسید

 

همین که تشنه رساندم به چشمه ای خود را

کـویر گشـت و به تـر کـردن گلـو نرسـید

 

همیشـه، سـنگ بلا در پی بزرگـان است

شکسـت خمـره، ولـی نوبت سبو نرسید

 

میـان چـالـه ی آبـی بـه رقـص مـرگ افـتاد

بـه ذهـن ماهـی قـرمز، خیال جو نرسـید

 

بـه دیـولاخ بـرودت اگـــــر کــه قـــنـدیـلـم

بـه داد مـن دم یـار فـرشـتـه خـو نرسـید

 

به غیر تاری از آن زلف تابدار ای دوسـت

لـبـاس حـوصـــله ام را نـخ رفـو نرسـید

 

بـرای مــاه مـگـر، درد دل کــنـد امــشـب

به گوش برکه ی عاشق، سرود قو نرسید

 

جعفر درویشیان -غروب-


-6-


با من از عشق نگفتی و شب از نیمه گذشت

سنگ بودی،نشکفتی و شب از نیمه گذشت

 

هر چه  گفتم که "بنوشیم  و  گناهش  با  من"

حرف ما را  نشنفتی و  شب از نیمه  گذشت

 

نـاز  را  در  پـس  رفـتـار  نگـاهـت  افسوس

مثل یک راز  نهفتی و  شب  از  نیمه  گذشت 

 

موی من نیز که گفتی به سحر می خندد

میرساند که نگفتی و شب از نیمه گذشت

***

تو هم ای شاعر !دیوانگی ات حرف نداشت

هی سرودی و نخفتی و شب از  نیمه گذشت 

 

شکوه ها کردی و با آن همه شوریده سری

گوهر  عشق نسفتی و  شب از  نیمه گذشت

 

مصطفی خلیلی فر "بشیر"


-7-


تا ز گلگشت خیالش عطر می‌گیرد تنم

قطره قطره شهد گل می‌جوشد از پیراهنم

 

بند بندم جلوه گاه باغ رضوان می‌شود

صد چمن گل می‌دهد هر خوشه ای از خرمنم

 

از فریبستان دلگیر هوس، دل کنده ام

تیرگی را برنمی‌تابد چراغ روشنم

 

سینه چاکان بس که در راهش به خاک افتاده اند

تا دلم را زیر پایش افکنم، جان می‌کنم

 

مشعلی دارم فروزانتر ز تیغ آفتاب

ای شب هجران به گیسوی درازت می‌زنم

 

ابر چشمان من از ابر تو بارانی تر است

آسمان ! دریای شورانگیز دارد دامنم

 

جذبه ما همچنان دریای مهرم کرده است

جان می‌افشانم به راه دوستی با دشمنم

 

باغبان پیر عشقم شیره ی احساس من

می‌خزد در کوچه ی آوند های گلشنم

 

مهر دامنگیر ایران خاکسارم کرده است

شاعری بی‌مرزم اما، خاکبوس میهنم

 

حسن اسدی "شبدیز"


-8-


آسمان کم بود، کم، اما برایم گریه کرد

مُردنم را حدس زد، قبل از عزایم گریه کرد

 

دیدن چشمان تو یک اتفاق ساده نیست

در بهایش بی نهایت چشم هایم گریه کرد

 

دستهایم در خیال دست هایت زنده بود

دست هایت را کشیدی دست هایم گریه کرد

 

از خجالت اشک های شوق من جاری نشد

من به جای دل تپیدم، او به جایم گریه کرد

 

با صدای نغمه های ساز، حرفـم را زدم

ظاهـرم آرام بود، امـا صـدایم گریه کرد

 

رفتم از پیشت، ولی مُردم میان هر قدم

بس که از درد جدایی رد پایم گریه کرد

 

دست گریه، کوچه گریه، چشم گریه، بگذریم

آسمان کم بود، کم، اما برایم گریه کرد

 

مهرداد بابایی


-9-

اگـر بـه بـاغ بگـویم تـرانـه های تو را

به مرز غنچه رساند جوانه های تو را

 

تو نیستی که ببینی چقدر کم دارد

به وقت گریه، سرم لطف شانه های تو را

 

به گریه از سر زلف تو می‌برم تاری

که سینه ریز کنم اشک دانه های تو را

 

بهار می‌رسد و چلچله به دنبالش

که پر شکوفه کند عاشقانه های تو را

 

به گرمجوشی خورشید، کرده ام تردید

یقین که وام گرفته زبانه های تو را

 

چو یک قلمرو آبی نمی‌شوی محدود

سپاه موج نوشته کرانه های تو را

 

کسی سراغ ندارد، کسی نمی‌داند

"غروب" از که بپرسد نشانه های تو را ؟

 

جعفر درویشیان


-10-


چند روزی خوب میدانم که مهمانی مرا

عاقبت هم میروی بیگانه میخوانی مرا

 

از نگاهت تازگی ها رفـتنت را خوانده ام

کاش میشد اینهمه از خود نرنجانی مرا

 

گشته ام شاعر برایت شعر میگویم ببین

هر نگاهـم صد غزل اما نمیخوانی مرا

 

در دلم جا کرده ای چون حس خوب زندگی

با توام اما چـرا از خـود نمیدانی مرا ؟

 

تیرگی را با تمام هستی ام حس کرده ام

در سیاهی های شب الماس پنهانی مرا

 

وه که چشمانت چه شوری در دلم افکنده بود

بـا نگـاه پـر شـرار خود نسـوزانی مرا !

 

تا نگاهم میکنی بیگانه با خود میشوم

میبری تا اوج احساسات انسانی مرا

 

لحظه ای پیشم نباشی بی قراری میکنم

در عوض تو ساده و دیوانه میدانی مرا

 

در درونم مثل قلب پر تپش جا کرده ای

بی سبب میکوشی از خود دور گردانی مرا

 

من زنی از جنس آهم خسته و رنجور و تو

مردی از افسانه ی شهر دلیرانی مرا

 

مریم پناهی


-11-


هرچه خواهی تا نباشی هرکجا پنهان شوی

در دلم آییـنه می کارم که صد چندان شوی

 

بعد از این بیـدار میمـانم نگاهـت میکنم

تا مـبـادا تـوی رویـا هام سرگردان شوی

 

فکر کردم خشکسـالی ها امانم را برید

فکر کردی با خودت یک ابر پرباران شوی

 

فکر کردم از محالات است پیدایت کنم

غافل از اینها که روزی راهی کنعان شوی

 

قـاصـدک هـا وقـتـی از دنیـا خبر می آورند

خوش خبر باشند و تو ورد زبانهاشان شوی

 

دست هایت را به مو های سرم سنجاق کن

چون نگین ماه بر موهای شب تابان شوی

 

خسته ام از جنگ با غیر از تو حتی با خودم

مـثـل یـک سـردار بـایـد وارد مـیـدان شوی

 

فرناز بنی شفیع


-12-


مـرور میکـنـم امـروز مـاجـرای تو را

نشانه های تو را، زخم شانه های تو را

 

چه اتفاق قشنگی است زنده ماندن من

که لحظه لحظه نفس میکشم هوای تو را

 

همیشه قـلـه ام و تا همیشه پـژواکـم

تمـام زیـر و بـم خفـته در صـدای تو را

 

نمی توانند این واژه های بی سر و ته

نـه ابتـدای تو را و نـه انتـهای تو را...

 

کجاست مرز تو ای بیکرانه مثل نسیم

که هـرچـه میگـذرم بـاز رد پای تو را

 

تو آفریده ی دریای اشک ها هستی

چگونه شرح دهم بغض رود های تو را ؟

 

چقدر خون سیاوش چکید بر تن تو

چه لاله ها که شکفتند خونبهای تو را

 

قسم به غیرت فرهاد و غربت مجنون

که دلبری نگرفت ای عزیز، جای تو را

 

محمد حسین صفاریان


-13-


بعـد از تـو در آییـنه هـا رازی نمانده است

در چشم شور انگیز تو نازی نمانده است

 

بـر خـاک مـیریـزد صـدای روشـن عـشـق

در این شب گم شعله ی سازی نمانده است

 

بعـد از تو ای چشم تو مثل شعر شیرین

ماییم و این پایان و آغازی نمانده است

 

آفـاق خـالی از صـدای بـی قـراری است

در شهر دیگر شور شهنازی نمانده است

 

من مـانـدم و ایـن آسـمان کور، یعنی :

در بالهـایم شـور پـروازی نمانده است

 

تبـریز را بگـذار ای چشـم تـو روشـن

وقتی که میگویند شیرازی نمانده است

 

چون تو که بی آیینه میرقصی از این دست

در شهر معشوقت خبرسازی نمانده است

 

تکـرار، ای تکـرار، ای تکـرار، چندی ست

در متن چشمان تو اعجازی نمانده است

 

مثـل تـو ای زیـبـا تـر از زیبایی عشق

بالا بلند شوخ و طنّازی نمانده است

 

شعبان کرم دخت


-14-


جهان یعنی چه بعد از تو ؟ جهان یعنی چه بعد از تو ؟

بـه جـز ایـن درد و داغ تـوامـان یعنی چه بعد از تو ؟

 

تـو وقــتـی نیـسـتـی آیـیـنه هـا در کـار تـکـرارنـد

تو وقتی نیستی هفت آسمان یعنی چه بعد از تو ؟

 

جهان حجم غم انگیزی ست وقتی که لبت گل نیست

زمین بعد تو یعنی چه ؟ زمان یعنی چه بعد از تو ؟

 

کـی ام بعـد از تـو طـرح نقـطه چیـنی در مه ایام

کـران کهکـشان بی کـران یعنی چه بعد از تو ؟

 

بـرو امـا مـن از آیـیـنه هـای شـور مـی پـرسـم

شکوه رویش رنگین کمان یعنی چه بعد از تو ؟

 

شعبان کرم دخت


-15-


مـن بـا دلـت بـیـگـانـه ام، البته فعلا

از دیـد تــو دیـوانـه ام، البته فعلا

 

در دفتر بنگاه عشقت مشتری وار

در جستجوی خانه ام، البته فعلا

 

مثل اناری می کند دست جدایی

هر روز دانه دانه ام، البته فعلا

 

حرفی ندارم با کسی غیر از تو، مانده

بی استفاده چانه ام، البته فعلا

 

خون دل و اشک دو چشم خوردنی نیست

امـا شـده صـبـحـانه ام، البته فعلا

 

در لحظه های بی کسی جای سر تو

خالی ست روی شانه ام، البته فعلا

 

مهرداد بابایی


-16-


برف یکدست زمستان شده موی سر من

مثـل رگبـار بهـاری ست دو چشـم تر من

 

کـرده ای پـاک فـرامـوش دلـم را، امـا

نیست یک لحظه غمت دور، ز دور و بر من

 

تو که خیری به من از خود نرساندی هرگز

دست بردار از این لحظه به بعد از سر من

 

دل من را بتکان، چیست بجز قول و غزل

آن هم از حسرت و اندوه تو در دفتر من ؟

 

مـده از رفـتـن خود داد سخـن این گونه

کـه نخواهـند شنیـد از تو دو گوش کر من

 

دل من خون شده آتش مزن، آرام ای عشق

من جوانـم مـزن آتـش به دل مـادر من

 

شده از مهر پر این بار و دلم مبهوت است

بـازی تـازه چـه دارد گـل بـازیـگـر من ؟

 

حسن احرامی


-17-


اگـر ایـن گـریـه امـانم بدهد می گویم

چشم فرصت به دهانم بدهد می گویم

 

چشمهایت اگر از روی وفا با دل من

خطی از عشق نشانم بدهد می گویم

 

گوش خود را اگر این ساعت وامانده کمی

بـه نـگـاه نـگـرانـم بـدهـد می گویم

 

هست نزدیک که پاییز شوم، دست قضا

وقـفه ای را به خـزانم بدهد میگویم

 

مطمئن نیستم از عشق تو ، اطمینانم

جای خود را به گمانم بدهد، می گویم

 

ابر خاموشم و رعدی به گلویم دارم

دستهای تو تکانم بدهد می گویم ...

 

اخم عاشق کش تو باز شود ثانیه ای

تا امان نامه به جانم بدهد می گویم

 

اگر این گونه شود قاضی محشر حتی

صد شهادت به زیانم بدهد می گویم

  

مهرداد بابایی

 

-18-


ای عشق رهایم کن و بگذار بمیرم

بگذار بمیرم که من از دست تو سیرم

 

سیرم نه ز شوقی که به پرواز در آیم

سیرم که به کنج قفس خانه اسیرم

 

تا آمدم از خود برهم صید تو گشتم

نگذاشتی ام لحظه ای آرام بگیرم

 

یک عمر دویدم و به پایت نرسیدم

هرچند جوانم ولی از دست تو پیرم

 

ای عشق رهایم کن از این برزخ جانسوز

میترسم از این غصه چو فرهاد بمیرم

  

روشن سلیمانی


-19-


دارم بـه مـرزهـای جـهـان تـو میرسم

از هفت خوان گذشته به خوان تو میرسم

 

دریـاچـه میتراود از آن سـیـنـه، از دلـت

کم کم به قله ی سبلان تو می رسم

 

من ضرب در تو ام همه جا، ضرب در تو ام

بـا ایـن حسـاب من بـه تـوان تو میرسم

 

من را اگرچه کال،بچین، سرخ میشوم

در دست هات، از هیجان تو، میرسم

 

بوی سفر گرفته سرت، بوی جاده را

تـو میروی و من نگـران تـو، میرسم

 

تا بلکه منصرف شوی، از رفتن از عبور

کم مانده است تا چمدان تو میرسم ؟

  

فرناز بنی شفیع

 

-20-



چه کنم با دل دیوانه ی بی تاب امشب

من و تنهایی و چشمان پر از آب امشب

 

کیستم ؟ منتظری خسته و بی پشت و پناه

زورقی گم شده در ورطه ی سیلاب امشب

 

شـب و تـاریکی و مهـتاب گذشـتند و نرفت

هیچ در چشم به در مانده ی من خواب امشب

 

یک-دو پیمانه ی می مایه ی تسکین دل است

همـتی کو، که مهـیا کـنم اسـباب امشب

 

چشم از چهره ی چون ماه تو نتوان بستن

لاجرم دوخته ام دیده به مهتاب امشب

 

نوشدارو، همه در دست رقیب است و یقین

نرسد بر لب تفدیده ی سهراب امشب

  

محمد حیدری


-21-

بـا عـشـق اگـر یک-دو قـدم فاصـله دارم

از دست تو ای فاصله، امشب گله دارم

 

از بس که غزل گفتم و انداختمش دور

در دور و بـرم کـوه ورق بـاطـلـه دارم

 

پیشم بنشین، حرف بزن، هرچه که خواهی

تا صبح اگر طول کشد حوصله دارم

 

از نام تو الهام گرفتم اگر این سان

از سقف غزل بارشی از چلچله دارم

 

هم مساله باران شده از آمدنت شعر

هم از قدمت پاسخ هر مساله دارم

 

من صاعقه ام، برقم و طوفانم و سیلاب

مـن روح نـه، آییـنـه ای از زلـزلـه دارم

 

عیـد آمـده ای شاه، بهاریّه شنیدی

از دست تو این حال خوشم را صله دارم

  

عباس سودایی

 

-22-


تا تو رفتی از برم، غمگین و بیمارم هنوز

سردی و بی مهریت باور نمیدارم هنوز

 

گرچه رفتی بی خبر تا دل بسوزانی به ناز

بـازگرد ای بیـوفـا نـازت خـریـدارم هنوز

 

گرچه بر لب ظاهرا لبخند شادی بسته ام

از غروب عشق تو در دل عزادارم هنوز

 

چون صدف سربسته ام دیدی، رمیدی ای دریغ

غافلی از اینکه من دریای اسرارم هنوز

 

پای شوقم در بیابان امل فرسوده گشت

من ولی از سادگی دنبال گلزارم هنوز

 

در سراب عشق تو گم گشته ام بی رهنمای

بـاز هـم با خیـرگی در آن گرفتارم هنوز

 

مرغ شب رفت و سپیده سر زدو پروانه خفت

من به یاد روی زیبای تو بیدارم هنوز

 

ترک "شیوا" گفتی و رفتی ولی ای نازنین

شور بختی بین که من مشتاق دیدارم هنوز

 

جاوید صلاحی (شیوا)


-23-


قـل میزند دلـم کـه مـبـادا رهـا شوی

میمیرم آن شبی که تو از من جدا شوی

 

دلـتـنـگ بـا تـو بـودنـم امـا نـمـیـشـود

روزی نصیب بخت من بی نـوا شوی

 

بدجور حال و روز من این روزها بد است

کی میشود که درد مرا هم دوا شوی ؟

 

تـنـهـا بـرای خـاطـر چـشـم پـلـنـگ هـا

آخر چه میشود که شبی ماه ما شوی ؟

 

من خـلق میکنم کـه مرید تو باشم و

تو خـلق میکنی کـه برایم خدا شوی

 

این ماجرا به مرگ کسی ختم میشود

تو آمـدی کـه باعـث ایـن مـاجـرا شوی 

 

شبنم فرضی زاده

 

-24-


دلم گرفته و میخواهم آسمان باشم

و یا هرآنچه ببارد، بگو همان باشم

 

چه سرنوشت بدی دارم، عادتم دادند

چهار فصل پیاپی فقط خزان باشم

 

سرم به شانه ی دیوار آرزو بند است

ولی چه فایده وقتی که نردبان باشم

 

به این نتیجه رسیدم که قسمتم این است

همیشه جای خودم، فکر دیگران باشم

 

دلی شکسته و چشمان خیس و تنهایی

چگونه داشته باشم و شادمان باشم

 

کجاست دست تو ؟ در دست کیست ؟ بی خبرم

نشد که یک شب از این غصه در امان باشم

 

چه عیب دارد اگر دلخوشم به مُشتی شعر ؟

نخواستم همه ی عمر فکر نان باشم

 

شبی کنار خودم در سکوت میمیرم

شبی که خسته ی یک عمر امتحان باشم

  

مهرداد بابایی


-25-


سیب لبخند تو یک خواهش بی پرهیز است

که دل از وسوسه ی چیدن آن لبریز است

 

کاش میشد همه ی عمر بهاری باشیم

بدترین دغدغه ی خاطر من پاییز است

 

سخت باشد که برای تو دل و جان ندهیم

هرچه در راه تو تقدیم شود ناچیز است

 

گفته بودم که دلم لکزده ی حادثه ایست...

ولی امروز از این حادثه ها لبریز است

 

این همه شعر و غزل گفتم و احساس نشد

بعد تو شعر من اینگونه جنون آمیز است

 

مُـردم از کـوردلانـی کـه نـمی فـهـمندم

ای نگاهی که پر از حس خیال انگیز است 

 

سید محمدرضا واحدی


-26-


این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم

دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم


دیـگر دلـم بـرای تـو پـرپـر نـمی‌زند

دیـگر کـلاغ رفـتـه بـه جلـد کبوترم


دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم

دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم


دیگر بلدشـدم که خداحافـظی کنم

دیگر بلدشدم که بهـانـه نـیـاورم


اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس

این روزها من اسم کسی را نمی‌برم


این روزها شبیه «رضا»های سابقم

هـرچـند بـدتـرم ولـی از قـبل بهترم


من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم

تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم


 رضا کیاسالار


-27-


هوای گریه دارد باز این چشمان بارانی

که جا خوش کرده در کنج دلم ابری زمستانی

 

تو آزاد و رها از هرچه اندوه و غمی، زان رو

چه میدانی ز حال این من در خویش زندانی

 

ندیدم رنگ آرامش به عمر خود، گمان دارم

سرشتند از ازل تقدیر من را با پریشانی

 

ز بس از کوچه های شهر میگیرم سراغت را

شدم آن عابر شبگرد هر کوی و خیابانی

 

روا کی باشد آری بعد از آن چشم انتظاری ها

مرا در حسرت دیدار خود اینگونه بنشانی

 

کسی که نیست او عاشق، بگو لیلا ترین من

کجا دارد خبر از حال مجنون بیابانی

 

خیالت لحظه ای دست از سر من برنمیدارد

اگرچه برده ای از یاد من را تو به آسانی

 

نشد آلوده ی رنگ هوس یک لحظه چشمانم

که عمری عشق ورزیدم ولی با پاکدامانی

 

اگرچه میروم چون قصه ای از یاد ها، اما

بجا می ماند از من دفتر شعری و دیوانی

 

اسماعیل مزیدی


-28-


اگرچه لب نگشودی هوای صد گله داری

و از عـبور نگاهـم، چـقـدر فاصله داری

 

به کوچه های تو دیدم هزار و یک دل زخمی

چگونه با دل مردم چنین معامله داری ؟

 

اگرچه قافله ای از میان معبر چشمت

یکی نرفته سلامت هزار قافله داری

 

نگاه مخفی و دزدانه ی تو با دل من گفت:

هنوز هم که هنوز است قصد غائله داری

 

ملول شعر چو آتشفشان خویشم و اما

تو در تحمل بغضم، عجیب حوصله داری

 

از اینکه قبله ی من میشود همیشه نگاهت

مکن گلایه... که آنجا فضای نافله داری

 

سید محمدرضا واحدی


-29-


کو آتش ات ای عشق ؟ دلسردم دوباره

افتادم از چشم همه، طردم دوباره

 

این روزها در خلوت دلخستگی هام

تصـویـر گـویـای غـم و دردم دوباره

 

آواره ام حـال غـریـبـی دارم آخـر

این دست خالی شد ره آوردم دوباره

 

در امتداد سرد شب های سیاهـم

مـاننـد آدم هـای ولـگـردم دوباره

 

دور تسلسل میزنم هی مثل ساعت

بی مقصد و مقصود میگردم دوباره

 

سرسبز بودم در هوای عشق و حالا

در معرض خشکیدنم، زردم دوباره

 

آخر چه خیری دیدم از دنیای بی عشق ؟

آخر چرا با عشق بد کردم دوباره ؟

 

دلخسته ام، تنهام، دستم را بگیر عشق

بایـد به آغـوش تـو بـرگـردم دوباره

 

محمد رحیمی

 

-30-


تو بخارا و سمرقند منی

دل زمن برده و دلبند منی

 

گاه می بینی اگر میخندم

تو به روی لب و لبخند منی

 

کاش میشد که تو را فتح کنم

تو رفیعی، تو دماوند منی

 

من تو را میکنم آویزه ی گوش

که گهر بار ترین پند منی

 

دو قدم مانده به باران از تو

تو شگفت آوری، اسفند منی

 

همه گفتند بسی ناگفته...

هرچه گفتند و نگفتند منی

 

تو می آیی و غزل در دستت

تو که دلرحم و همانند منی

 

از تو من دست نخواهم برداشت

تو از اسرار خداوند منی

***

بوی حافظ به غزل خواهی داد

تو بخارا و سمرقند منی

 

حسن احرامی


-31-


زیر باران یک شبی با هم قدم خواهیم زد

بهترین شب را برای خود رقم خواهیم زد

 

از گل و بلبل برای یکدگر خواهیم گفت

خوش ترین اشعار عالم را قلم خواهیم زد

 

با کمال افتخار از وصل خود خواهیم گفت

از وصال عشق خود، تا صبح دم خواهیم زد

 

حظ خود را میبریم و نان خود را میخوریم

طعنه ها بر این جهان و بیش و کم خواهیم زد

 

باد و عرفان میوزد از لا به لای شاخه ها

ساغری از می، کنار هم به هم خواهیم زد

 

گر سراغ خانه ی ما را بگیرد درد و غم

دست رد بر سینه ی اندوه و غم خواهیم زد

 

مطلع خواهیم کرد آفاق را از بزم خویش

دم از آن شب، دم به دم خواهیم زد

 

خواب خوبی دیدم و صبحش معبر وعده داد

زیر باران یک شبی با هم قدم خواهیم زد

 

حسن احرامی

 

-32-

 

بی چتر، زیر اشک زمستان قدم زدیم

در خلوت شلوغ خیابان قدم زدیم

 

یادش بخیر، آن شب روشن که شر شدیم

در شهر، آس و پاس و خرامان قدم زدیم

 

شانه به شانه، دست به دست و ترانه خوان

زیر نگاه خیس درختان قدم زدیم

 

در قهوه خانه، چای رفاقت زدیم و بعد

در کوچه های کوچک گرگان قدم زدیم

 

حسرت نگاه، رهگذران رد شدند و ما

با چشمهای شسته از آنان قدم زدیم

 

بر روی بام کاهگلی، یاکریم خواند

بر سنگفرش کوچه، غزلخوان قدم زدیم

 

یادش بخیر، صبح ازل یا شب ابد

بی چتر زیر بارش عرفان قدم زدیم

 

حسین عبدی


-33-


خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک‌ عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی‌ برود از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌ ... نه‌ ! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او که عاشق او بوده‌ام‌ زیان برسد ...

                        

    نجمه زارع

 


-34-

 

این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم

دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلـم بـرای تـو پـرپـر نمی‌زند

دیگر کلاغ رفته به جلـد کـبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم

دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم

دیگـر بلـد شـدم کـه بهـانـه نیـاورم

اسمت چه بود ؟ آه از این پرتی حواس

این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

این روزها شبیه « رضا » های سابقم

هر چند بدترم ولی از قبل بهترم

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم

تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم

 

رضا کیاسالار

 

-35-

 

دلتنگم و کس نیست به او دل بسپارم

سر بر سر دوشش ز ارادت بگذارم

 

خشکیده به لب وسوسه ی بوسه به دستی

کو دست مرادی که از او کام بر آرم ؟

 

از بس که اناالحق شنوم از کس و ناکس

هم طالب منصورم و هم چوبه ی دارم

 

شیرین چو بپا خاست به خونخواهی فرهاد

من داغ غمش بر دل هر کوه گذارم

 

بغضـم شـده دلگیـرتریـن ابـر ستـرون

بـا بـرق نـگاهـی هـمه یکـریز ببارم

 

عبدالرضا مولوی


-36-


از دفتر شعر من چه میخواهی ؟

وقتی غمی از دلم نمیکاهی

 

دست طلبم همیشه کوتاه است

تو سقفی و آسمانی و ماهی

 

این درد عیان، بیان نمیخواهد

ای آنکه ز عمق دردم آگاهی

 

من از چه مسیر میرسم تا تو ؟

کو از من خسته، تا خودت راهی ؟

 

سعیم به سعادتی نشد نایل

وقتی که نمیکنی تو همراهی

 

بـد میگـذرانم عـمـر را بـی تو

خوش میگذرانی عمر را، شاهی !

 

از خش خش برگ زرد زیر پایت

یاد من خسته باش، گه گاهی

 

من از تو به تو پناه می آرم

تو صاحب عز و دولت و جاهی

 

دستان مرا بگیر در دستت

ای دست تو روشن و یداللهی !

 

در دست تو نسخه ی شفا بسیار

درباره ی من نکن تو کوتاهی


حسن احرامی

 

-37-

تو مثل بادی و من بید سر به فرمانم

مباد آن که دمی بی تو سر بچرخانم

 

خراب و خسته ام امشب ، نگاه مستت کو ؟

بیـا و جـرعـه ای از عـاشقـی بنوشانم

 

ببـیـن چگـونه غـم روزگـار بعــد از تـو

دوبـاره می نهـد آرام سـر به دامـانم

 

ببین زمانه ی اکنون ، که لایق مرگ است

چگونه می طلبد خون بها ز چشمانم

 

شگفت نیست که بعد از تو مثل شمعی مست

تمـام خویشـتن خویش را بسوزانم

 

تو می روی و زمین بوی مرگ می گیرد

تو می روی و من از بودنم پشیمانم

 

عبدالرحیم سعیدی راد

 


-38-

چون دایره، انگار به پرگار دچارم

چون آینه، بسیار به زنگار دچارم

 

بگذار بگویم که به خورشید شبیهم

از بس که در این چرخ به تکرار دچارم

 

در کوچه و پس کوچه ی این شهر غریبم

چـون شاعـر مـداح به دربار دچارم

 

از حـس پـریـدن به هـوای تو پـُرم باز

انـگـار نـه انـگـار بـه دیـوار دچارم

 

دلخوش به چه ام ؟ ماه شدن فایده اش چیست ؟

وقتی تو نباشی، به شب تار دچارم

 

اصرار نکن کار من از کار گذشته ست

یک عمر به اینکار - به انکار - دچارم

 

بگذار که رو راست بگویم خبری نیست

هرچند که یک عمر به اخبار دچارم

 

حسین عبدی


-39-


بـیـا بـا خـنـده ای جـانـا تـو قـلـبـم شـاد کـن یـارا

بـه لـطـفـی، لحـظـه ای از بند غـم آزاد کن ما را


تو چون ارکـیده زیبایی، چو مریم مجـلس آرایی

حـضـورت شـاد میسـازد دل غمگـین ترین ها را


درین مجموعه هستی چنان شاداب و سرمستی

که رفتارت به کوران هم دهد شـوق تمـاشا را


بدیـن شـادی و زیـبـایی، اگـر در بـاغ گـل آیـی

فـرامُـش میکند بلـبل غـزلـخوانی بـه گلـها را


اگـر توفـیـق میخـواهـی، فقـط امروز را دریاب

مـخـور در زندگـی هرگـز غـم دیـروز و فـردا را


مـنم مفـتون ابرویت، امام از چشم جادویت

که بر هم میزند هر شب پیاپی خواب «شیوا» را

 

 جاوید صلاحی «شیوا»


-40-


بی تو زندگی مرگ است، هیچ چیز زیبا نیست
این حقیقتی محض است، قصه نیست... رؤیا نیست...‏

چشم باز تو دنیا، چشم بسته ات مرگ است
بین خواب و بیداری، فرصت تماشا نیست...

زیر نم نم باران، قطره قطره فهمیدم
درد قطره تنهایی است... درد قطره دریا نیست...‏

با تو همنفس بودن، عزم کوه می‌خواهد
پای رفتنم لنگ است، این نفس مهیّا نیست...‏

 

مسعود جعفری


-41-


شاعر شده ام اوج در اوهام بگیرم
هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم


شاعر شده ام صبر کنم باد بیاید
تا یک غزل از رو سر یات وام بگیرم


هی جام پس از جام پس از جام بیاری
هی جام پس از جام پس از جام بگیرم


آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد
آرام شوی در دلت آرام بگیرم


سهمم اگر افتادن از این بام بیفتم
سهمم اگر اوج است از این بام بگیرم


سنگی زدم و پنجره ات باز... ببخشید
پیغام فرستادم پیغام بگیرم


شاعر شدم اقرار کنم وصف تو سخت است
شاعر شدم از دست تو سرسام بگیرم.

 

محمدحسین ملکیان


-42-


 درست نیمه ی شب...پارک شهر خلوت بود
برای دختر پس مانده آخر خط بود

نشست خسته و ژولیده روی نیمکتی
که مثل خاطره هایش پُر از جراحت بود

***
سرک کشید به آن روز ها که چادر او
نه اینکه از سر زور ..از سر نجابت بود

به راه مدرسه یکروز پای او لغزید
قدم گذاشت به راهی..که بی نهایت بود

به جای مدرسه رفتن سوار "تندر" شد
و پا به خانه ی مردی که..بی شرافت بود

...اگر زنم بشوی...دخترک به رویا رفت
...دروغ مرد پُر از رخنه و شرارت بود

خزید در ته آغوش دیو زیبایی
که گرمی نفسش..گردباد شهوت بود

اتاق پرده شرم از نگاه خود پس زد
و شاهد جریانی که یک جنایت بود

***
چهار ماه زمان بُرد تا که او فهمید:
بزرگی شکمش میوه ی خیانت بود

و آخرین سخنی کز دهان مرد شنید
نه "عشق من"نه"عزیزم" فقط "کثافت" بود

***
نگاه دختر پس مانده پارک را کاوید
و خیره ماند به سمتی که ..مرگ راحت بود

سقوط کرد به دریاچه ای که ژرفایش
هزار و سیصد و هفتاد و چند ذلت بود

و صبح سوژه ی داغ ستون نامردی...
سقوط دختری از پرتگاه عفت بود

پلیس گفت به این مرگ تلخ مشکوک است
پلمپ زد جسدی را که بی هویت بود

***
دوباره پارک..همان نیمکت..که منتظر است
دوباره دخترکی..."پارک شهر" خلوت بود....
 

حبیب فرقانی


-43-


ای مرا آزرده از خود، گر پشیمانی بیا

نغمه های  ناموافق گر نمی خوانی،بیا


تا که سر پیچیدی از راه وفا، گفتم:برو

جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی،بیا


یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل

زان همه نامهربانی، گر پشیمانی بیا


تاب رنجوری ندارم، در پی رنجم مباش

گر نمی خواهی که جانم را برنجانی،بیا


خود تو دانی، دردها برجان من بگذاشتی

تا نفس دارم،اگر در فکر درمانی بیا


دشمن جانم تو بودی، درد پنهانم ز توست

با همه این شکو ه ها، گر راحت جانی بیا

 

مهدی سهیلی


-44-


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
  

محمدعلی بهمنی


-45-


کجاست خاطره ی عصر بادبادکی ام

 همان بلند ترین ارتفاع کودکی ام

 

کجاست مادر و اصرار خواب بعداز ظهر

 کجاست پلک به هم بستن دروغکی ام

 

همیشه وعده ی یخ در بهشت و آب نبات

 برای خوردن شام و نهار زورکی ام

 

کجاست گرمی دستان مهربان پدر

 همان نجیب ترین قهرمان کودکی ام 

*** 

و آن شبی که پدر گریه کرد یادم هست...

 به پیش چشم من و خواهر عروسکی ام

 

شکسته بود غرورش ولی اجازه نداد

 که باز بشکنم آن شب غرور قلکی ام

 

و مادرم که تنش سرد شد نفهمیدم

 چگونه پاک کنم اشک های پولکی ام

 

سوال خواهر من : او چه وقت می آید...

 که نرم شانه زند گیسوان پیچکی ام

***

 پدر شکست...و در قطعه فلان پر کرد

 بزرگی غم سردش تمام کوچکی ام

 

حبیب فرقانی


-46-



بی تو سوز‌ی به دل انگیخته دارم چون شمع

اشک و آهی به هم آمیخته دارم چون شمع

 

چه کشی دامنم از دست ؟ که سیلی ز سر شک

تا به دامن ز غمت ریخته دارم چون شمع

 

همه شب بهر نثار رهت از مخزن چشم

رشته های گهر آویخته دارم چون شمع

 

اشک من تیره از آن است که خاکستر غم

به سر، از آتش دل، بیخته دارم چون شمع

 

چون گهر روشن از آنم که بجز رشته اشک

رشته ها از همه بگسیخته دارم چون شمع

 

نیست تا در برم آن آتش سوزان « گلچین »

سوزی از سوز دل انگیخته دارم چون شمع


گلچین معانی


-47-


روزی که تو را دیدم، شاعر شدن آسان شد

در چشم من و کوچه، خورشید نمایان شد

 

در کوچه ی هر روزی، شور غزلی بارید

من خیس و چشمانم، دلتنگ خیابان شد

 

دستی که شبیه ابر، در سینه ی من غم کاشت

پـایـیـز خـیـالم را، نـاگـاه زمـسـتـان شد

 

سردم شد و لرزیدم، دست غزلم برفی

تا پنجره را بستم، آغوش تو عریان شد

 

نازایی باغ من، یک لحظه تکانی خورد

شاید خبری باشد، از شوق هراسان شد

 

روزی که تو را دیدم، آن شب، شبِ دیگر بود

لیلای تب و تابم، همسایه ی باران شد

 

...و عشق تولد یافت، این درد مبارک باد

در مذهب چشمانت " کفرم همه ایمان شد "


رضا پنبه کار


-48-


طنین روشن یک حس آشنا برسد
شبی که دست خدا بر نگاه ما برسد

شبی که باغچه ها را خدا صدا بزند
صدای باغچه ها تا خود خدا برسد

شبی که دست من و تو به هم گره بخورد
و عشق تا به بلندای یک دعا برسد

شبی که حسرت فرهاد خواب شیرین است
نـویـد آبـی رویـا بـه خـوابـهـا برسد

کسی به خاطر عشقی که رفته در جاده
هنوز هم که هنوز است مانده... تا برسد

کسی شبیه صدایی که ابر ها دارند
که از گلوی طر آبگینه ها برسد

کسی شبیه خودم...داد می‌زند: برگرد
خدا کند که به گوش خود شما برسد


شبنم فرضی زاده


-49-


صدها خیال تازه که پرودرم و نشد
باید که یک معامله می کردم و نشد

تا دیدمت زبان من از گفتگو فتاد
محبوس شد به سینه غم و دردم و نشد

می خواستم بگویمت: ای...بند شد نفس
برخواست آتش از بدن سردم و نشد

ای خوش خرام! رفتی و من مضطرب و لال
از سینه آه سرد براوردم و...نشد

حرفی برات گویم و عرض ادب کنم
از جا بلند گشته و برگردم و...نشد...

برق نگاه شعله ورت سوخت هستی ام
باید که یک معامله می کردم و نشد


بهروز ذبیح الله


-50-


شب من بی رخ زیبای تو مهتابی نیست
پرتو روی تو روشنگر کاشانه کیست

جان من رخ بنما باز بتاب در شب من
زانکه تاریک شده زندگی و مامن من

من زشوقت جانا شعر و غزل می خوانم
باده می – زنم وعقل ز وجودم رانم

به هوای رخ تو رقص سماع خواهم کرد
بی خود از خود شوم و آز رها خواهم کرد

تا درانم حجابی که میان من و توست
خانه دل بزدایم که آن ما من توست

کن لطفی وبیا ، عمر که رفت از دستم
لحظه ها گشت تمام، باده تمام،دل خسته م

چشم بر در که بیایی و ببینم رویت
گر نیایی بخزم تا برسم در کویت

من نه آنم که ندامت بکشم زین کارم
چون زعقل وهوس ومنطق وجبر بیزارم


  رضاقنواتی(جنوبی)


-51-


سلام...خسته نباشی...عزیز دور از دست
هنوز توی دلت قدر اسم من جا هست؟

فدای چشم نجیبت همیشه بارانی!
هنوز می شود امٌید بر نگاه تو بست؟

هوای سمت شما مثل شعر ما ابری است؟
غروب های شما هم غریب و دلتنگ است؟

کدام واژه از این شعر خط خطی خط خورد
که بغض تلخ شما آمد و به گونه نشست؟

...و بعد عزم سفر کرد و با شما کوچید
به شهر پنجره ها و اشاره ها پیوست؟

اشاره می کنی از دور دست ها گاهی ...
اگرچه کوچک و کوتاه با تکان دو دست

بدون این که بنوشم صراحی از چشمت
به یک اشاره ات انگار می شوم سرمست

...و بعد یک غزل از راه دور می آید
نمی شود که سر رشته را گرفت و گسست...


لیلا ابراهیمی


-52-


دو چشم مست تو خوش می کشند ناز از هم
نمی کنند دو بـد مـسـت، احتراز از هم

شدی به خواب و بهم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم

میان ابرو و چشم تو فرق نتوان داد
بـلا و فـتـنـه نـدارنـد امـتـیـاز از هم

کس از زبان تو با ما سخن نمی گوید
چه نکته ای است که پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسیخت در کف مطرب
ز سوز سینه ی من پرده های ساز از هم

به باغ، سرو و صنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند ز پستی دو سرفراز از هم

تو بوسه ای ز لبت دادی و «صبوحی» جان
به هیچ وجه نگشتیم بی نیاز از هم


شاطر عباس صبوحی


-53-


نگاه کن چگونه با غزل، شبانه می‌روم به جنگ خود
جنون من جوانی مرا، هدف گرفته با تفنگ خود

تمام عمر خود دویده‌ام، به راه مردمان دیده‌ام
ببین که تا کجا رسیده‌ام، به اعتبار پای لنگ خود

دروغ بوده گفته‌ام اگر، ز خویش دیده‌ام به غیر شر
به ریشة خودم زدم تبر، اگر زدم به سینه سنگ خود

مرا که سالها نشسته‌ام، به بوریای بی‌ریای غم
زمانه می‌کشد قدم قدم، به روی فرش رنگ رنگ خود

نشسته‌ام در انتظار خویش، که ناگهان تو می‌رسی ز راه
عبور کن! که من نمی‌رسم، به هیچ جا از این درنگ خود

آهای عشق! شوق شعله‌ور! من از خودم بریده‌ام دگر
بیا مرا به خانه‌ات ببر، به زیر سقف نام و ننگ خود


محمدرضا طاهری


-54-


این روز ها شادی و غم، فرقی برایم ندارد
بی تو بهشت و جهنم، فرقی برایم ندارد

وقتی قرار است انسان بازنده باشد همیشه
دعوای شیطان و آدم، فرقی برایم ندارد

من یک بیابان خشکم، بی حاصلم، شوره زارم
رگبار و باران نم نم، فرقی برایم ندارد

مانند تهمینه هستم، بازنده هر دو صورت
پیکار سهراب و رستم، فرقی برایم ندارد

دستم به دامانت ای عشق، کاری کن امشب بمیرم
دست تو با ابن ملجم، فرقی برای من ندارد


روشن سلیمانی


-55-


سهمم از عشق تو جز بی سر و سامانی نیست
غیـر آشفـتـگی و رنـج و پـریـشـانی نیست

آنچنان سخت گرفتار غمت شد دل من
که رها گشتن از این دام به آسانی نیست

از من عاشق تر و مجنون تر و دلباخته تر
به ره عشق تو در دهر تو می دانی نیست

روز و شب هست خیالت همه جا همره من
که ز یاد تو جدا این دل من آنی نیست

شد به پای تو خزان باغ و بهار عمرم
بر سرم آه! بجز برف زمستانی نیست

سوختم سوختم از آتش دوری و فراق
غیر داغ غمت ای عشق به پیشانی نیست

کرد عشق تو مرا شاعر و می گویم فاش
که چنین طبع به هر مدعی ارزانی نیست

خواستم تا که به پایان ببرم شرح غمت
دیدم اندوه مرا نقطه پایانی نیست


اسماعیل مزیدی


-56-



آن حسرت دیدار که در دیده و آه است
تنها سببش پوششی از ابر سیاه است

یک عمر تو را می طلبیدم و چه حاصل
عمری به بطالت سپری گشت و تباه است

گویند که یابنده شود هرکه بجوید
دل در طلب سوزن در مخزن کاه است

در حین مجازات لبم زمزمه می کرد
ای مرد نظر کن که دگر آخر راه است

چیزی به کفم نیست که از دست دهم، دل
دلخوش به گناهی دگر از جنس نگاه است

یک بار دگر بر همگان باز شد اثبات
رنگی که ورای همه رنگ است سیاه است


سید سعید صاحب علم


-57-


رفتی از چشم و دلم محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

گرچه امروز من آیینه ی فردای من است
دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

لب فروبسته ام از شرم و زبان نگهم
پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز


ابوالحسن ورزی


نظرات (۱)

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

پاسخ:
[گل]
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">